ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

ابو حمزه ۳۴


٣٤-
وَمالِي لا أَبْكِي وَلا أَدْرِي إِلى مايَكُونُ مَصِيرِي وَأَرى نَفْسِي تُخادِعُنِي وَأَيَّامِي تُخاتِلُنِي، وَقَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَأْسِي أَجْنِحَةُ المَوْتِ، فَما لي لا أَبْكِي ؟! أَبْكِي لِخُرُوجِ نَفْسِي أَبْكِي لِظُلْمَةِ قَبْرِي أَبْكِي لِضِيقِ لَحْدِي

٣٤-ترجمه موزون دعاي ابو حمزه:
پس چرا اشكي نريزم زار زار؟
چون نمي دانم همي پايان كار؟
نفس من نيرنگ دارد بيشمار
مي فريبد بس مرا در روزگار
من چرا اشكي نريزم دربدر ؟
گسترانده مرگ ، بالش را به سر
من بگريم ، من بگريم با محن
بر زمان رفتن جان از بدن
بهر تاريكي و تنگي لحد
من بگريم اي خداوند صمد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.